قطرات باران با سرانگشت پنجره را می کوبند و به یادم می آورند که باید بنویسم شب چیست و چگونه است شب خلوت دل است برای عارفان شب راحتیست برای خستگان روز هم منشاء غم است و هم شادی هم آرامش و هم وحشت چگونه است دقیقا نمیدانم شب نموداریست از تاریکی. تاریکی اش گاه تسکینیست برای دل یتیمی که در غم از دست دادن پدر تمام روز را گریسته یا شاید نقطه ی وحشتیست برای آنان که از خواب گریزانند . شب را می توان به چه تشبیه کرد چادری مشکین برای پیکره ی روز که گه گاه چند گل سپید بر تخته اش می نشیند سلطان تمام سیاهی ها ملکه ای که مرواریدهای سپید و نقره فامی را میان گیسوان سیاهش قرار میدهد و بر زمینیان فخر می فروشد که هیچگاه هیچکدامشان نمیتوانند چنین باشند .
(الهام عزیز)
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت
22:50 توسط مهدی| |