نمیدانم ها
از لحظه ای که من با تو آشنا شدم دست تو را گرفتم و همراهت آمدم قدم قدم دنبال تو با صد هزار امید دل خوش به اینکه میرسم با تو به مقصدم س س سلام کردم و بغضم امان نداد با گریه ام نام تو را فریاد می زدم تو با نگاه سرد و آن آرامش عجیب!! از من جدا شدی انگار قدم قدم در کوچه های خلوت و باریک آن مسیر دست مرا بریدی و این بار گم شدم حالا تو رفته ای و من......اصلاْ بیا ببین گم کرده ام تمام تو را در خودم با این همه دیگر تو را حتی کنار خود دعوت نمی کنم برای روز تولدم (مهدی.م)
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت
2:10 توسط مهدی| |
| Design By : Night Skin |


