تبليغاتX
نمیدانم ها


نمیدانم ها

چقدر شعر خواندم و ......

نیامد!!

ای خدا............

کسی شعرم را نمیخواند تا باران بیاید؟!!

هی هوار..........

تو کجایی باران؟!!!!

امشب بیا

امشب بیا و دلت قرص باشد که

اشتباهم را تکرار نمیکنم

بیا و خاطرت جمع

این بار چترم را باز نخواهم کرد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:41 توسط مهدی| |

من باز از همه تنهاتر

من باز از همه رسواتر

در گوشه ای تک و تنها

من باز از همه شیداتر

دیشب به خواب شقایقها

من بودم و ترنم یک باران

گلها همه در یک جا پنهان

من باز از همه پیداتر

دیشب به وسعت یک یلدا

غمها همه میرقصیدند

تو پشت یک خیال از فردا

 و من دوباره از همه تنهاتر...................

 

( توسط الهام عزیز)

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:14 توسط مهدی| |

به من چه

که هزار شب شعر نوشتی و شاعر نشدی!!

به من چه

که هیچ کس قیمت مرواریدهای شکسته ی چشم دخترکان آفتاب را نمی داند!!

نه تو نه من نه هیچ کس دیگر آفتاب را احساس نمی کند

اما من دخترکان آفتاب را احساس میکنم

مگر کدامین مادر دوباره می زایدمان که باید فریب فرداهای دیگر را بخوریم؟!!!

خدایا"

خسته ام از این همه تکرار ساده ی سلام ها و سکوتها

و هزار گونه می گریزم از چنگ چرکین چندش آور مرگ!

برگرد بانوی همیشه بهاری من

دیری ست حوصله ی فهم فاصله را گم کرده ام

برگرد

ای دختر آفتاب!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:23 توسط مهدی| |

قطرات باران با سرانگشت پنجره را می کوبند و به یادم می آورند که باید بنویسم شب چیست و چگونه است شب خلوت دل است برای عارفان شب راحتیست برای خستگان روز هم منشاء غم است و هم شادی هم آرامش و هم وحشت چگونه است دقیقا نمیدانم شب نموداریست از تاریکی. تاریکی اش گاه تسکینیست برای دل یتیمی که در غم از دست دادن پدر تمام روز را گریسته یا شاید نقطه ی وحشتیست برای آنان که از خواب گریزانند . شب را می توان به چه تشبیه کرد چادری مشکین برای پیکره ی روز که گه گاه چند گل سپید بر تخته اش می نشیند سلطان تمام سیاهی ها ملکه ای که مرواریدهای سپید و نقره فامی را میان گیسوان سیاهش قرار میدهد و بر زمینیان فخر می فروشد که هیچگاه هیچکدامشان نمیتوانند چنین باشند .

(الهام عزیز)

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:50 توسط مهدی| |

ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست. اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!! البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟..............

................................

سلام!

حس های نهفته در پشت هر سلام

به شعر و شاعران چندان ربطی ندارد!

آنان چاقو می سازند

برای تراش چوبی

یا قاچ قاچ خربزه در سفر

شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم

از آن استفاده کنید!

پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ

اما آنان دست بردار نیستند!

هی! درد دزدان گند جوراب!

هی!مورچه های عینکی!

چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست

برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک!

پری های پر پنبه یی شعر فردای شما!

زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد!

عمودی ها و افقی هاتان بی حکمت نیست!

اگر سلام را نمی خواستید

ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم!

سلام! دزد سیگارهای خودم

و عروسک یک چشم دخترم!

سلام!قاتل برادرم!

سلام! مهمان نا خوانده!

سلام! خستگی های بی پایان نان

کفش

رنگ......

سلام! ای همه ی ناتوانی ها!

نداشتن ها!

سلام! ای همه ی عرق های شرم!

سلام! ای زندگی!

ای ملال بی پایان!

سلام! ای دل قاچ قاچ!

ای چاقوی خود ساخته!!!!!!!!!!

( زنده یاد حسین پناهی)

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:27 توسط مهدی| |

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
ماييم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين.................
 (ناشناس)

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:5 توسط مهدی| |

از کوچه پس کوچه های محله مان که میگذرم

به آسمان می نگرم و.........

هر روز آرزو می کنم که باران بیاید...........

ولی اینبار هم تو نیامدی «باران»!!!!!!!!

(مهدی.م)

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:1 توسط مهدی| |

از خاطرات گذشته گذر می کنم تا...........

تا اینکه امروز شایدم فردا

به تو برسم

ولی باز هم می ترسم چون.......

شاید فردایی دیگر از تو هم گذر کنم ای خاطره کوتاه...........

(مهدی.م)

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:0 توسط مهدی| |

براي فروغ فرخزاد

آري،حقيقت آن دو دست پاك و جواني بودند

كه نفرين مكرر كلاغ ها را پس مي زدند

حقيقت،آن دانه هاي برفي بودند

كه به پاكي تو قسم مي خوردند

حقيقت آن شاعراني بودند

كه براي تو سرودند

حقيقت آن بازوان هنرمندي بودند

كه جسم فرشته وارت را حمل كردند

آري،حقيقت آغازي بود سرد

در نبود شاعري بزرگ

حقيقت آن فلم هايست

كه به پاكي تو سوگند را جرعه،جرعه نوشيدند

حقيقت من هستم

كه بر سر پاكي تو با خدا هم جنگيدم

حقيقت آن لحظه ي وداع بود

كه چهل سال بعد از آن آگاه شدم

حقيقت آن نام زيبايت براي فروغ شعرهايم بود..........

(ناشناس)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:57 توسط مهدی| |

من چه ساده مینویسم

ساده از تمام احساس

ازهجوم باد وحشی

روی گلبرگ گل یاس

من چه ساده مینویسم

ماجرای ادم هارا

قصه غم وغریبی

غصه های ادم هارا

من چه ساده مینویسم

ازقناری توی ایوون

از دوبالی که شکسته

زیر چک چک های بارون

من چه ساده مینویسم

از شب وعشق وستاره

از خدای مهربونی

که میدونم تا نداره

من چه ساده مینویسم

از عبور یاکریم ها

شب جمعه های پاییز

تو میمونی وقدیم ها...

من چه ساده مینویسم

ساده انگار که نه انگار!

مثل عکسی که میافته

از یک سایه رویک دیوار

من چه ساده مینویسم

یعنی ساده اند این حوادث

یانه تنها توی کاغذ

سادگی میشه بشه حس!

من چه ساده مینوسم

انگار این کار قلم بود

چون نگاه اصلی من

به همین ترانه غم بود!

من چه ساده مینویسم!!!

(ناشناس)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:36 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin