نمیدانم ها
نیامد!! ای خدا............ کسی شعرم را نمیخواند تا باران بیاید؟!! هی هوار.......... تو کجایی باران؟!!!! امشب بیا امشب بیا و دلت قرص باشد که اشتباهم را تکرار نمیکنم بیا و خاطرت جمع این بار چترم را باز نخواهم کرد!!! (.مهدی.م) من باز از همه رسواتر در گوشه ای تک و تنها من باز از همه شیداتر دیشب به خواب شقایقها من بودم و ترنم یک باران گلها همه در یک جا پنهان من باز از همه پیداتر دیشب به وسعت یک یلدا غمها همه میرقصیدند تو پشت یک خیال از فردا و من دوباره از همه تنهاتر................... ( توسط الهام عزیز) که هزار شب شعر نوشتی و شاعر نشدی!! به من چه که هیچ کس قیمت مرواریدهای شکسته ی چشم دخترکان آفتاب را نمی داند!! نه تو نه من نه هیچ کس دیگر آفتاب را احساس نمی کند اما من دخترکان آفتاب را احساس میکنم مگر کدامین مادر دوباره می زایدمان که باید فریب فرداهای دیگر را بخوریم؟!!! خدایا" خسته ام از این همه تکرار ساده ی سلام ها و سکوتها و هزار گونه می گریزم از چنگ چرکین چندش آور مرگ! برگرد بانوی همیشه بهاری من دیری ست حوصله ی فهم فاصله را گم کرده ام برگرد ای دختر آفتاب!! (.مهدی.م) (الهام عزیز) ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست. اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!! البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟.............. ................................ سلام! حس های نهفته در پشت هر سلام به شعر و شاعران چندان ربطی ندارد! آنان چاقو می سازند برای تراش چوبی یا قاچ قاچ خربزه در سفر شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم از آن استفاده کنید! پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ اما آنان دست بردار نیستند! هی! درد دزدان گند جوراب! هی!مورچه های عینکی! چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک! پری های پر پنبه یی شعر فردای شما! زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد! عمودی ها و افقی هاتان بی حکمت نیست! اگر سلام را نمی خواستید ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم! سلام! دزد سیگارهای خودم و عروسک یک چشم دخترم! سلام!قاتل برادرم! سلام! مهمان نا خوانده! سلام! خستگی های بی پایان نان کفش رنگ...... سلام! ای همه ی ناتوانی ها! نداشتن ها! سلام! ای همه ی عرق های شرم! سلام! ای زندگی! ای ملال بی پایان! سلام! ای دل قاچ قاچ! ای چاقوی خود ساخته!!!!!!!!!! ( زنده یاد حسین پناهی) به آسمان می نگرم و......... هر روز آرزو می کنم که باران بیاید........... ولی اینبار هم تو نیامدی «باران»!!!!!!!! (مهدی.م) تا اینکه امروز شایدم فردا به تو برسم ولی باز هم می ترسم چون....... شاید فردایی دیگر از تو هم گذر کنم ای خاطره کوتاه........... (مهدی.م) آري،حقيقت آن دو دست پاك و جواني بودند كه نفرين مكرر كلاغ ها را پس مي زدند حقيقت،آن دانه هاي برفي بودند كه به پاكي تو قسم مي خوردند حقيقت آن شاعراني بودند كه براي تو سرودند حقيقت آن بازوان هنرمندي بودند كه جسم فرشته وارت را حمل كردند آري،حقيقت آغازي بود سرد در نبود شاعري بزرگ حقيقت آن فلم هايست كه به پاكي تو سوگند را جرعه،جرعه نوشيدند حقيقت من هستم كه بر سر پاكي تو با خدا هم جنگيدم حقيقت آن لحظه ي وداع بود كه چهل سال بعد از آن آگاه شدم حقيقت آن نام زيبايت براي فروغ شعرهايم بود.......... (ناشناس) ساده از تمام احساس ازهجوم باد وحشی روی گلبرگ گل یاس من چه ساده مینویسم ماجرای ادم هارا قصه غم وغریبی غصه های ادم هارا من چه ساده مینویسم ازقناری توی ایوون از دوبالی که شکسته زیر چک چک های بارون من چه ساده مینویسم از شب وعشق وستاره از خدای مهربونی که میدونم تا نداره من چه ساده مینویسم از عبور یاکریم ها شب جمعه های پاییز تو میمونی وقدیم ها... من چه ساده مینویسم ساده انگار که نه انگار! مثل عکسی که میافته از یک سایه رویک دیوار من چه ساده مینویسم یعنی ساده اند این حوادث یانه تنها توی کاغذ سادگی میشه بشه حس! من چه ساده مینوسم انگار این کار قلم بود چون نگاه اصلی من به همین ترانه غم بود! من چه ساده مینویسم!!! (ناشناس)
ماييم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين.................
(ناشناس)
| Design By : Night Skin |

