تبليغاتX
نمیدانم ها


نمیدانم ها

 

تو رفتی و به جای تو تمام این ستاره ها

مرا نگاه می کنند و باز هم دوباره ها

دوباره من خودم شدم دوباره باز تو خدا

مدام می پرستمت به یاد آن شبانه ها

من از زمین خاکی ام تو در میان آسمان

و باز آتشی به پا نمودی و شراره ها

تن مرا به سوگ تو دوباره ناز می کنند

شرر به جان من زدی دوباره با شماره ها

به یک نسیم دلخوشم که آتشت فرو کشد

ولی نسیم من کنون میان سوگواره ها

به انتظار مردنم مرا نگاه می کند

دوباره من خودم شدم دوباره باز او  خدا

 مهدی.م

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:57 توسط مهدی| |

 

 

دیروز

تو را برای همیشه فراموش کردم و

امروز دوباره دیروز تکرار شد

تا فردا خدا بزرگ است

گفته بودم که

 فراموش کردن بسیار ساده ست

تو بودی که عشق و جدایی را

به هم پیوند زدی

و خودت را آبی ترین عاشق نامیدی

اما هرگز نه عشق دیدی و نه عاشق بودی

فقط آبی شدی تا

دیگر حتی به آسمان نگاه نکنم

و دل خوش کنم به نسیمی که گاهی

فقط گاهی

شاید به من بوزد

................

ولی افسوس که

سهم من مال من نبود

و دوباره آتش گرفتم و

این بار................

 

بی خیال...

از خودت بگو

من که نیستم با که سخن می گویی؟!!!
من که نیستم آرزوهایت را از که می خواهی؟!!!
من که نیستم از که خاطره می سازی؟!!!

البته خب

من که نیستم  خیلی ها هستند!!

نمی دانم چرا امشب

خواب شب یلدا را می بینم

باز هم بی خیال

 

می بینی که چه راحت

برای چندمین بار فراموشت کردم؟؟؟!

مهدی.م

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:15 توسط مهدی| |

 

چه خوب بود که می شد دوباره در بزنم

به خوابگاه نگاهت همیشه سر بزنم

تو پلک هم بزنی من محو تو بشوم

بدون آنکه نگاهی به دور و بر بزنم

به هر طرف که بخواهی دل مرا ببری

و جا اگر بگذاری دوباره پر بزنم

به هر کجا که تو باشی بیایم و این بار

تو را بگیرم و یک بوسه مختصر بزنم

همیشه پنجره را باز می کنم هر شب

که تو بیایی و من هم دم از سحر بزنم

چه احتمال بدی نه نمی کنم باور

مرا نخواهی و من هی به تو ضرر بزنم

چه خوب بود که می شد به انتها برسم

به آرزوی دلم شاخه های تر بزنم

 

 

(مهدی.م)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:7 توسط مهدی| |

 

از لحظه ای که من با تو آشنا شدم

دست تو را گرفتم و همراهت آمدم

 

قدم قدم دنبال تو با صد هزار امید

دل خوش به اینکه میرسم با تو به مقصدم

 

س س سلام کردم و بغضم امان نداد

با گریه ام نام تو را فریاد می زدم

 

تو با نگاه سرد و آن آرامش عجیب!!

از من جدا شدی انگار قدم قدم

 

در کوچه های خلوت و باریک آن مسیر

دست مرا بریدی و این بار گم شدم

 

حالا تو رفته ای و من......اصلاْ بیا ببین

گم کرده ام تمام تو را در خودم

 

با این همه دیگر تو را حتی کنار خود

دعوت نمی کنم برای روز تولدم

(مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 2:10 توسط مهدی| |

فرقی نمی کند

چه تو مرا سیاه ببینی و چه نه!!

خاطرات من همیشه سیاه است

حالا که پاک خرابم و سیاه

بگذار به آخر حرفم برسم قبل از آنکه دنیا به آخر برسد!

می خواهم روی ماهت را ببینم و

راست و دروغ حرفم را یکجا بزنم

قول می دهم سرت را درد نیاورم

به حرفهایم گوش کن که حالم از دیروز

                  کمی امروزی تر است

نه تو نه من نه هیچ کس

آفتاب را احساس نمی کند

خیالم را خاک نکن که زود دلم می گیرد!!

می خواهم دوباره فصلی عاشق شوم

-و بین خودمان باشد-

با تو چهار فصل سال بارانی ست!

تو که میآیی دست سیاه هیچ چتری را

روی سرم نمی پذیرم

این بار

برهنه ی برهنه زیر باران سرد نمی لرزم!

من از بارانی خیس شده ام

که پیش بینی نمی شود

آب از سرم گذشت

این بار هم عاشق نشدم  دیدی؟؟؟!!!!

(مهدی.م)

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:34 توسط مهدی| |

یک درخت

با ساقه های خیالی

و خاطره برگ هایی که سبز بود

آینه می داند

این تمام من است.

 

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:30 توسط مهدی| |

ازعشق می سرایم و هی گریه می کنم

دیگر ز تو جدایم و هی گریه می کنم

 

سهم من است بی تو غم و غربت و قفس

محکوم انزوایم و هی گریه می کنم

 

دل بسته ام به عشق تو عمری گواه آن

این عاشقانه هایم و هی گریه می کنم

 

رفتی و رفت روشنی از کلبه ی دلم

ویرانه شد سرایم و هی گریه می کنم

 

در این سکوت یخ زده می پیچد ای عزیز

در گوش شب صدایم و هی گریه می کنم

 

جز اشک های سرد غریبی نمانده است

بر دشت گونه هایم و هی گریه می کنم

 

آری منم که زخمی عشقم بیا ببین

این درد بی دوایم و هی گریه می کنم

 

قربانی سیاهی این سرنوشت تلخ

بی جرم و بی خطایم و هی گریه می کنم

 (.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:18 توسط مهدی| |

وقتی به چشمان تو ایمانی ندارم

شرمنده ام دیگر تو را جا می گذارم

 

شاید مقصر نیستی این بازی توست

من بعد در بازی تو سهمی ندارم

 

از روح باران می نوشتی خاطرت هست؟

حالا شبیه تندبادی در کنارم

 

شاید اگر از چارچوب خود گذشتی

نه...نه...نمی بینی تو حال گریه دارم

 

بی من برو من نیستم..... این جاده این تو

بر دیده هایت چشم امیدی ندارم

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:33 توسط مهدی| |

هوا بارانی بود که عاشقت شدم

و به رویای یکی شدن

در میان شرشر باران

و آواز خوش ناودان ها می اندیشیدم

حالا با تمام تنهاییم

قامت بسته ام

تا بشکنم قفل تنهاییم را

اما تو نیستی

از امتداد تاریکی آمده ام

و دوست داشتن را معنی کرده ام

تا بیاموزم احتیاج عشق را

باز هم تو نیستی

و اینک هوا باز هم بارانی ست

و من بی تفاوت از صدای باران و ناودان

 آهسته می گذرم بی چتر

                               بی باران....

(.مهدی.م)

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:16 توسط مهدی| |

باران میآید

و امشب درست همان شبی است که

انتظار میکشم

ساده و آرام دل خوش میکنم به نم نم باران

 و سیگار انتظار را پک میزنم

بی آنکه بدانم آسمان ابری نیست!!!!!

از سکوت باد می ترسم

و سیگار را به زمین هدیه می کنم

قبل از اینکه به خط تعارف رسیده باشد!!!

چشمها را پاک کردم و

                                باران تمام شد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:56 توسط مهدی| |

چقدر شعر خواندم و ......

نیامد!!

ای خدا............

کسی شعرم را نمیخواند تا باران بیاید؟!!

هی هوار..........

تو کجایی باران؟!!!!

امشب بیا

امشب بیا و دلت قرص باشد که

اشتباهم را تکرار نمیکنم

بیا و خاطرت جمع

این بار چترم را باز نخواهم کرد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:41 توسط مهدی| |

من باز از همه تنهاتر

من باز از همه رسواتر

در گوشه ای تک و تنها

من باز از همه شیداتر

دیشب به خواب شقایقها

من بودم و ترنم یک باران

گلها همه در یک جا پنهان

من باز از همه پیداتر

دیشب به وسعت یک یلدا

غمها همه میرقصیدند

تو پشت یک خیال از فردا

 و من دوباره از همه تنهاتر...................

 

( توسط الهام عزیز)

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:14 توسط مهدی| |

به من چه

که هزار شب شعر نوشتی و شاعر نشدی!!

به من چه

که هیچ کس قیمت مرواریدهای شکسته ی چشم دخترکان آفتاب را نمی داند!!

نه تو نه من نه هیچ کس دیگر آفتاب را احساس نمی کند

اما من دخترکان آفتاب را احساس میکنم

مگر کدامین مادر دوباره می زایدمان که باید فریب فرداهای دیگر را بخوریم؟!!!

خدایا"

خسته ام از این همه تکرار ساده ی سلام ها و سکوتها

و هزار گونه می گریزم از چنگ چرکین چندش آور مرگ!

برگرد بانوی همیشه بهاری من

دیری ست حوصله ی فهم فاصله را گم کرده ام

برگرد

ای دختر آفتاب!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:23 توسط مهدی| |

قطرات باران با سرانگشت پنجره را می کوبند و به یادم می آورند که باید بنویسم شب چیست و چگونه است شب خلوت دل است برای عارفان شب راحتیست برای خستگان روز هم منشاء غم است و هم شادی هم آرامش و هم وحشت چگونه است دقیقا نمیدانم شب نموداریست از تاریکی. تاریکی اش گاه تسکینیست برای دل یتیمی که در غم از دست دادن پدر تمام روز را گریسته یا شاید نقطه ی وحشتیست برای آنان که از خواب گریزانند . شب را می توان به چه تشبیه کرد چادری مشکین برای پیکره ی روز که گه گاه چند گل سپید بر تخته اش می نشیند سلطان تمام سیاهی ها ملکه ای که مرواریدهای سپید و نقره فامی را میان گیسوان سیاهش قرار میدهد و بر زمینیان فخر می فروشد که هیچگاه هیچکدامشان نمیتوانند چنین باشند .

(الهام عزیز)

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:50 توسط مهدی| |

ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست. اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!! البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟..............

................................

سلام!

حس های نهفته در پشت هر سلام

به شعر و شاعران چندان ربطی ندارد!

آنان چاقو می سازند

برای تراش چوبی

یا قاچ قاچ خربزه در سفر

شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم

از آن استفاده کنید!

پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ

اما آنان دست بردار نیستند!

هی! درد دزدان گند جوراب!

هی!مورچه های عینکی!

چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست

برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک!

پری های پر پنبه یی شعر فردای شما!

زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد!

عمودی ها و افقی هاتان بی حکمت نیست!

اگر سلام را نمی خواستید

ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم!

سلام! دزد سیگارهای خودم

و عروسک یک چشم دخترم!

سلام!قاتل برادرم!

سلام! مهمان نا خوانده!

سلام! خستگی های بی پایان نان

کفش

رنگ......

سلام! ای همه ی ناتوانی ها!

نداشتن ها!

سلام! ای همه ی عرق های شرم!

سلام! ای زندگی!

ای ملال بی پایان!

سلام! ای دل قاچ قاچ!

ای چاقوی خود ساخته!!!!!!!!!!

( زنده یاد حسین پناهی)

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:27 توسط مهدی| |

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
ماييم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين.................
 (ناشناس)

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:5 توسط مهدی| |

از کوچه پس کوچه های محله مان که میگذرم

به آسمان می نگرم و.........

هر روز آرزو می کنم که باران بیاید...........

ولی اینبار هم تو نیامدی «باران»!!!!!!!!

(مهدی.م)

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:1 توسط مهدی| |

از خاطرات گذشته گذر می کنم تا...........

تا اینکه امروز شایدم فردا

به تو برسم

ولی باز هم می ترسم چون.......

شاید فردایی دیگر از تو هم گذر کنم ای خاطره کوتاه...........

(مهدی.م)

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:0 توسط مهدی| |

براي فروغ فرخزاد

آري،حقيقت آن دو دست پاك و جواني بودند

كه نفرين مكرر كلاغ ها را پس مي زدند

حقيقت،آن دانه هاي برفي بودند

كه به پاكي تو قسم مي خوردند

حقيقت آن شاعراني بودند

كه براي تو سرودند

حقيقت آن بازوان هنرمندي بودند

كه جسم فرشته وارت را حمل كردند

آري،حقيقت آغازي بود سرد

در نبود شاعري بزرگ

حقيقت آن فلم هايست

كه به پاكي تو سوگند را جرعه،جرعه نوشيدند

حقيقت من هستم

كه بر سر پاكي تو با خدا هم جنگيدم

حقيقت آن لحظه ي وداع بود

كه چهل سال بعد از آن آگاه شدم

حقيقت آن نام زيبايت براي فروغ شعرهايم بود..........

(ناشناس)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:57 توسط مهدی| |

من چه ساده مینویسم

ساده از تمام احساس

ازهجوم باد وحشی

روی گلبرگ گل یاس

من چه ساده مینویسم

ماجرای ادم هارا

قصه غم وغریبی

غصه های ادم هارا

من چه ساده مینویسم

ازقناری توی ایوون

از دوبالی که شکسته

زیر چک چک های بارون

من چه ساده مینویسم

از شب وعشق وستاره

از خدای مهربونی

که میدونم تا نداره

من چه ساده مینویسم

از عبور یاکریم ها

شب جمعه های پاییز

تو میمونی وقدیم ها...

من چه ساده مینویسم

ساده انگار که نه انگار!

مثل عکسی که میافته

از یک سایه رویک دیوار

من چه ساده مینویسم

یعنی ساده اند این حوادث

یانه تنها توی کاغذ

سادگی میشه بشه حس!

من چه ساده مینوسم

انگار این کار قلم بود

چون نگاه اصلی من

به همین ترانه غم بود!

من چه ساده مینویسم!!!

(ناشناس)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:36 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin