نمیدانم ها
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
جهان زير سيگاري تو بود
...................
حسین پناهی عزیز
چشمان معصومت پر از حرف ناگفته بود و من خوب میفهمیدم تنهایی ات را.
تا زنده بودی بارها سراغت را گرفتم اما هیچ کس نشانی از تو نداد.
بعد از رفتنت نشانی ات را به راحتی به دست آوردم
پشت جلد کتابهایت
صفحات روزنامه ها
در جمع دوستان
همه ی کسانی که ظاهراً دوستت داشتند نشانی ات را خوب بلد بودند
حس ميكنم بايد سكوت كرد و فقط نگريست و گريست.... فقط نشست و نشست...
اينجا كسي در جستجوي كودكي اش قطره قطره خاطره مي چيند...
سالها بعد از رفتنت به سراغت آمدم
هزار و دویست کیلومتر فاصله ی شهر من تا خانه ی تو بود 
و من آمدم....
آمدم كه حرف بزنم با تو
و تو آرام و بيصدا بودي مثل هميشه.....
و تو بايد گوش تيز ميكردي تا بشنوي...
آمدم تا بگویم روی من حساب کن. دوستت خواهم بود تا همیشه
آمدم که ببینم خانه ات کجاست؟
و دیدم.........
آمدم.............
هزار و دویست کیلومتر راه را به شوق تو آمدم که البته راه زیادی نبود
هزار و دویست کیلومتر با عشق آمدم به سویت
اما ای کاش.............
تازه فهمیدم که راست میگفتی:
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.....
آنقدر که تو از تنهایی حرف زدی و هیچ کس باورش نکرد
تنهایی ات را دیدم
تنهایی ات را فهمیدم
سالها تنها بودی با نازی
سالها با عشقی که هرگز خیالی نبود تنها بودی
دیدم تنهایی ات را
دیدم غربت تلخ شاعرانه ات را
وقتی که میگفتی: سالهاست که مرده ام.....
تنهایی ات را وقتی دیدم که جز تو هیچ کس آنجا نبود- حتا خدا-
نازی هم نبود
ميبيني به چه روزي افتاده ام؟ حق با تو بود. مي بايست مي خوابيدم.. اما به سگها سوگند كه خواب كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سي سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند..

ببخش اگر دست خالی آمدم
ببخش که تنهایی ات بغضم داد و نتوانستم حرفهای دلم را بگویم
خجالت کشیدم و شرمنده شدم از دیدنت
شرمنده از اینکه نتوانستم تنهایی ات را پر کنم
ببخش که دیر آمدم، خیلی دیر.........
آمدم که بگویم تو همیشه زنده ای اما دیدم
" سالهاست که مرده ای.....
تنهایی ات شبیه خدا هم نبود
شبیه هیچ کس نبود
بغض دارم
بغض کرده ام امشب
و میترسم که بغضم امان ندهد و ............
ببخش اگر ما انسان بودیم و همه چيز از يادمان رفت...
تو تلخ مردی و خدا هم بر جنازه ی تو اشک نریخت در گرمای سوق
و آویشن حرمت چشمان تو بود....
مرا ببخش...........
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند :
« معذرت می خواهم ، چندم مرداد است ؟ »
و نگفتیم
چون که مرداد
گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است !

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 18:21 ] [ مهدی ]

 

خسته ام از تو و خودم از ما، خسته از شروع پنهانی

خسته از آنچه که ......نمی گویم، که خودت خوبتر می دانی

به خدا قسم شکسته شدم، به خدا قسم که خسته شدم

تو که بیشتر از خودم حتا، از همین رابطه پشیمانی

خسته از هوای دم کرده، خسته از جاده های وهم آلود

خسته از اینکه خوب می دانم، که تو هم با دلم نمی مانی

تو شبیه فرشته ای بودی، به خیالم همیشه می مانی

تو همیشه فرشته ای اما، یک فرشته ی خیابانی!!

پیش تو مثل کودکی بودم، دستهایت امید من بودند

من به تو گفتم و تو خندیدی، با همان نگاه شیطانی

.............

«مهدی مرادی»

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 17:11 ] [ مهدی ]

تقدیم به «س.س» با تمام احترام

تمام خاطره های مرا شکست....افسوس
خدا دوباره کنار دلت نشست ....افسوس


که شمس با تمام نوشته های خودش
شراب شعر به تو داد و تو هم که مست....افسوس


که پا شوی و برقصی به نظم اشعارش
کنار آن خدایت که بود و هست.... افسوس


«خدا تو را به همان صورتی که می خواهد»
قلم به دست گرفت و به خودش بست.... افسوس


خدا دوباره کنار دلت نشست .... افسوس
تمام خاطره های مرا شکست....افسوس


مهدی مرادی

[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 17:20 ] [ مهدی ]
 

مهربان،

امشب که بی تو شدم

بارها و بارها به اشتباه خندیدم 

و چشمانم را بی خواب کردم و

خیالت را تنگ در آغوش گرفتم.

امشب که بی تو شدم

با دیوارهای اتاقم مدتی سایه های نبودنت را رقصاندیم

و سپس جشن گرفتیم

 به این خیال که تو آمدی......

و من دستانم را تنگ در آغوش گرفتم و لبانم را قفل کردم

به سیگارهایی که بوی تو را داشت

و آنقدر گزیدم تا دود شد و تمام.........

هنوز تاریکی اتاقم را درک نکرده بودم

که باور نبودنت سرنوشتم را سیاه کرد و خراب

آری

شب در چشمان تو بود

و

سیاهی چشمانت در روزگار من!!!

روزگار مرا درک نکردی و هرگز

فریاد درد مرا نشنیدی آنگاه که اندوهگین شده بودم

خیال نکن که چشمانم در پی تو هرز رفته اند

که گناه هرزه گی شان فقط و فقط عشق بود و بس

مهربان،

آزارم نداده ای

 که اینگونه بی تو بی تاب شده ام

درد من از نبودنت نیست

درد من از تصور کج فهم خیالت است که

چشمانم را به هوس و هرزه گی نداشته اش متهم کرده است!!

رنجم نداده ای

که اینگونه انتظارت را می کشم

انتظار می کشم که شاید دل و نگاهت

عوض شود به چشمانم

که تنها دلیل بی شرفی اش

نگاهی خیره به چشمان مهربان تو بود

و چه حیف شد که

دیگر دست شفا بخش هیچ امام زاده ای نگاه عاشقانه اش را شفا نخواهد داد

مهربان،

می خواهم بدانی

که بغض کرده ام اکنون، و می ترسم از روزی که بغض امانم ندهد

و زار و زار اشکهای خود را مانند عشقم به پای تو سرازیر کنم

اما هنوز هم امیدوارم به

روزی که بهانه های کودکانه ات را

ـ که هیچگاه کافی نبودند برای نبودنت ـ

از میان برداری و

روبرویم بنشینی

و یک بار دیگر خیره به چشمانم نگاه کنی

آن وقت همه چیز برمی گردد

جز سیگاری که با خیال لبانت کشیدم و دود شد و ........دیگر نیست!!!

 

به قول خودت:

همین حسی که من دارم تو هم داری؟! نمی دانم

تو هم از غفلت و تکرار بیزاری؟! نمی دانم

 

چه شب بدی بود. بیست و ششم تیر ماه نود و یک....

 

مهدی مرادی

 

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 15:25 ] [ مهدی ]
سلام بانو

چند روزی است که از خودم بی خبرم

نمیدانم کجا و چرا یکهو غیبم زد!!!

حتی دلم برای خودم هم تنگ نبود!!!

اما امروز یکهو و بی هوا دلتنگ تو شدم.

نمیدانم چرا بانو؟!!!
ولی احساس میکنم این روزها حال و روز خوشی ندارم

هرچقدر دلم را به بازی میگیرم بی فایده است

بازیچه کردن او هم دردی از من دوا نمی کند

گاهی حتی دلم برای دود سیگارم هم تنگ نمی شود

اما تو را که یاد می آورم می بینم، پاکت سیگارم خالی شده و

من مانده ام و اتاقی پر از دود!!!!!!

امروز هم مثل روزهای تکراری گذشته حال بدی دارم

احساس می کنم کم کم باید" بروم گم شوم برای خودم..."

این است که سعی کردم چند شبی را بی تو باشم اما..........

نشد که نشد!!!

هی.........

بانوی شبهای بی کسی ام

دلم بدجوری هوس غصه خوردن دارد

خیلی وقت است که مانعش شده ام اما دیگر نمیتوانم

به بودنت دلخوشم و این برای من کافی ست

روزها و شبهای دیگر را هم به همین دلخوشی سپری خواهم کرد

و به تو تقدیم می کنم تمام آنچه دارم را

خودم، عشقم، زندگی ام و .........

اگر چه قابل شما را ندارد.

به امید دیدار.......

 

مهدی مرادی

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:59 ] [ مهدی ]
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 18:52 ] [ مهدی ]
هیچی بدتر از این نیست

که بعد از مدتها به وبلاگت بیای

و بخوای به وبلاگ دوستات سر بزنی.

بعد به آدرسشون بری و ببینی........................... تعطیل شده.

بی خبر.

خیلی دلواپسم. امروز بعد از مدتها اومدم. ولی هیشکی نیست.

بدتر از همیشه .

تازه داشتم از افسردگی خارج میشدم.

بازم دلم گرفت.

خدایاااااااااااااااااا...........................


[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 16:11 ] [ مهدی ]
 

چقدر شعر خواندم و ......

نیامد!!

ای خدا............

کسی شعرم را نمیخواند تا باران بیاید؟!!

هی هوار..........

تو کجایی باران؟!!!!

امشب بیا

امشب بیا و دلت قرص باشد که

اشتباهم را تکرار نمیکنم

بیا و خاطرت جمع

این بار چترم را باز نخواهم کرد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 17:45 ] [ مهدی ]
 

صبح است ولی ساعت ما خوابیده ست

اینجا همه چیز بی صدا خوابیده ست

دیشب که به وقت خواب آمد پیشم!!

امروز کمی ز من جدا خوابیده ست

گفتم همه خوابند گناهی بکنیم!!!

افسوس که او سر به هوا خوابیده ست

این یک نفس از جرعه جانم باقی ست

این یک نفسم بهر شما خوابیده ست

در بستر ابلیس بیا خوش باشیم

چندی ست در این شهر خدا خوابیده ست!!

مهدی مرادی

 

 

 

[ پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ] [ 12:59 ] [ مهدی ]
 

دیگر بهشت را از یاد برده ام٬ اینجا جهنم است

این هم برای تو٬ فرقی نمی کند٬ دنیای ماتم است

 

کافر نمی شوم٬ بر کفر من نترس٬ اینجا پر از خداست

سرشارم از گناه٬ توبه نمی کنم٬ فرصت مگر کم است؟!

 

خورشید رفته است٬ این روشنی ز کیست؟! باور نمی کنم

زل می زنم به تو٬ چشمی تکان بده٬ این کار آدم است؟!

 

دستم به دامنت٬ من چشم خورده ام٬ از دست رفته ام

دنیا بدون من٬ آغاز می شود٬ سرسبز و خرم است

 

وقتی تو نیستی٬ بودن بدون تو٬ معنا نمی شود

حالا که رفته ای٬ اردیبهشت ما٬ اردی جهنم است

«مهدی مرادی»

 

 

 

[ شنبه هشتم اسفند 1388 ] [ 22:43 ] [ مهدی ]

[ پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ] [ 3:4 ] [ مهدی ]

من میخوام برگردم

اجازه هست؟

[ پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ] [ 3:0 ] [ مهدی ]

 

اینجا نشسته ام تنهای تنها با تو

اینجا من تنها و آن طرف تنها تو

هی حرف می زنم ولی انگار با من نیستی

حالا خودت بگو من قهر هستم یا تو؟!!!!

 

 

مهدی مرادی

[ دوشنبه بیستم مهر 1388 ] [ 10:29 ] [ مهدی ]
 

بر کفر من نترس٬ کافر نمی شوم

آغاز من تویی٬ آخر نمی شوم

دل بسته ی که ای؟! زین سان به انتظار.....

لعنت به چشم من٬ باور نمی شوم

شیرین نبوده ام٬ در قاب نی شکر

می می زنم ولی٬ ساغر نمی شوم

حرفی به ارزش لیوان آب سرد

ذهنم نمی رسد٬ از بر نمی شوم

دیشب تورا خدا٬ می خواندم و کنون

بیمار تو شدم٬ بهتر نمی شوم

پروانه ناقص است٬ در ذهن من هنوز

بی قافیه شدم٬ «شاعر» نمی شوم

 مهدی مرادی

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ] [ 0:2 ] [ مهدی ]

معذرت

 

مهدی مرادی

 

 

 

[ دوشنبه پنجم مرداد 1388 ] [ 14:12 ] [ مهدی ]
هی دل به دریا می زنم اما همیشه

تنهای تنها می شوم اینجا همیشه

تنهای ام هم مال تو گیرم که این بار

گفتی که دوستت دارم تا همیشه

می آیی و اینجا کنارم می نشینی

هی انتظار می کشی اورا همیشه

تو می روی می افتد از دستت دلم آه

این می شود کوچ پرستوها همیشه

پُر می کنم تنهایی ام را با صدایت

سر می بُری با این صدا حتا همیشه

من با سر بریده ی خود حرف می زنم

تنهایی ام هم مال تو حالا همیشه

حالا پس از نخواندن شعر نگفته ام

دوباره من خدا شدم تنها همیشه

مهدی مرادی 

 

 

 

 

[ جمعه نوزدهم تیر 1388 ] [ 12:59 ] [ مهدی ]
 

تو رفتی و به جای تو تمام این ستاره ها

مرا نگاه می کنند و باز هم دوباره ها

دوباره من خودم شدم دوباره باز تو خدا

مدام می پرستمت به یاد آن شبانه ها

من از زمین خاکی ام تو در میان آسمان

و باز آتشی به پا نمودی و شراره ها

تن مرا به سوگ تو دوباره ناز می کنند

شرر به جان من زدی دوباره با شماره ها

به یک نسیم دلخوشم که آتشت فرو کشد

ولی نسیم من کنون میان سوگواره ها

به انتظار مردنم مرا نگاه می کند

دوباره من خودم شدم دوباره باز او  خدا

 مهدی.م

 

 

 

 

[ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ] [ 17:57 ] [ مهدی ]
 

 

دیروز

تو را برای همیشه فراموش کردم و

امروز دوباره دیروز تکرار شد

تا فردا خدا بزرگ است

گفته بودم که

 فراموش کردن بسیار ساده ست

تو بودی که عشق و جدایی را

به هم پیوند زدی

و خودت را آبی ترین عاشق نامیدی

اما هرگز نه عشق دیدی و نه عاشق بودی

فقط آبی شدی تا

دیگر حتی به آسمان نگاه نکنم

و دل خوش کنم به نسیمی که گاهی

فقط گاهی

شاید به من بوزد

................

ولی افسوس که

سهم من مال من نبود

و دوباره آتش گرفتم و

این بار................

 

بی خیال...

از خودت بگو

من که نیستم با که سخن می گویی؟!!!
من که نیستم آرزوهایت را از که می خواهی؟!!!
من که نیستم از که خاطره می سازی؟!!!

البته خب

من که نیستم  خیلی ها هستند!!

نمی دانم چرا امشب

خواب شب یلدا را می بینم

باز هم بی خیال

 

می بینی که چه راحت

برای چندمین بار فراموشت کردم؟؟؟!

مهدی.م

 

 

 

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ] [ 2:15 ] [ مهدی ]
 

چه خوب بود که می شد دوباره در بزنم

به خوابگاه نگاهت همیشه سر بزنم

تو پلک هم بزنی من محو تو بشوم

بدون آنکه نگاهی به دور و بر بزنم

به هر طرف که بخواهی دل مرا ببری

و جا اگر بگذاری دوباره پر بزنم

به هر کجا که تو باشی بیایم و این بار

تو را بگیرم و یک بوسه مختصر بزنم

همیشه پنجره را باز می کنم هر شب

که تو بیایی و من هم دم از سحر بزنم

چه احتمال بدی نه نمی کنم باور

مرا نخواهی و من هی به تو ضرر بزنم

چه خوب بود که می شد به انتها برسم

به آرزوی دلم شاخه های تر بزنم

 

 

(مهدی.م)

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ] [ 2:7 ] [ مهدی ]
 

از لحظه ای که من با تو آشنا شدم

دست تو را گرفتم و همراهت آمدم

 

قدم قدم دنبال تو با صد هزار امید

دل خوش به اینکه میرسم با تو به مقصدم

 

س س سلام کردم و بغضم امان نداد

با گریه ام نام تو را فریاد می زدم

 

تو با نگاه سرد و آن آرامش عجیب!!

از من جدا شدی انگار قدم قدم

 

در کوچه های خلوت و باریک آن مسیر

دست مرا بریدی و این بار گم شدم

 

حالا تو رفته ای و من......اصلاْ بیا ببین

گم کرده ام تمام تو را در خودم

 

با این همه دیگر تو را حتی کنار خود

دعوت نمی کنم برای روز تولدم

(مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

[ جمعه چهارم بهمن 1387 ] [ 2:10 ] [ مهدی ]
فرقی نمی کند

چه تو مرا سیاه ببینی و چه نه!!

خاطرات من همیشه سیاه است

حالا که پاک خرابم و سیاه

بگذار به آخر حرفم برسم قبل از آنکه دنیا به آخر برسد!

می خواهم روی ماهت را ببینم و

راست و دروغ حرفم را یکجا بزنم

قول می دهم سرت را درد نیاورم

به حرفهایم گوش کن که حالم از دیروز

                  کمی امروزی تر است

نه تو نه من نه هیچ کس

آفتاب را احساس نمی کند

خیالم را خاک نکن که زود دلم می گیرد!!

می خواهم دوباره فصلی عاشق شوم

-و بین خودمان باشد-

با تو چهار فصل سال بارانی ست!

تو که میآیی دست سیاه هیچ چتری را

روی سرم نمی پذیرم

این بار

برهنه ی برهنه زیر باران سرد نمی لرزم!

من از بارانی خیس شده ام

که پیش بینی نمی شود

آب از سرم گذشت

این بار هم عاشق نشدم  دیدی؟؟؟!!!!

(مهدی.م)

 

 

 

 

[ یکشنبه هشتم دی 1387 ] [ 0:34 ] [ مهدی ]
یک درخت

با ساقه های خیالی

و خاطره برگ هایی که سبز بود

آینه می داند

این تمام من است.

 

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ] [ 2:30 ] [ مهدی ]
ازعشق می سرایم و هی گریه می کنم

دیگر ز تو جدایم و هی گریه می کنم

 

سهم من است بی تو غم و غربت و قفس

محکوم انزوایم و هی گریه می کنم

 

دل بسته ام به عشق تو عمری گواه آن

این عاشقانه هایم و هی گریه می کنم

 

رفتی و رفت روشنی از کلبه ی دلم

ویرانه شد سرایم و هی گریه می کنم

 

در این سکوت یخ زده می پیچد ای عزیز

در گوش شب صدایم و هی گریه می کنم

 

جز اشک های سرد غریبی نمانده است

بر دشت گونه هایم و هی گریه می کنم

 

آری منم که زخمی عشقم بیا ببین

این درد بی دوایم و هی گریه می کنم

 

قربانی سیاهی این سرنوشت تلخ

بی جرم و بی خطایم و هی گریه می کنم

 (.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ] [ 22:18 ] [ مهدی ]
وقتی به چشمان تو ایمانی ندارم

شرمنده ام دیگر تو را جا می گذارم

 

شاید مقصر نیستی این بازی توست

من بعد در بازی تو سهمی ندارم

 

از روح باران می نوشتی خاطرت هست؟

حالا شبیه تندبادی در کنارم

 

شاید اگر از چارچوب خود گذشتی

نه...نه...نمی بینی تو حال گریه دارم

 

بی من برو من نیستم..... این جاده این تو

بر دیده هایت چشم امیدی ندارم

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

[ جمعه پانزدهم آذر 1387 ] [ 13:33 ] [ مهدی ]
هوا بارانی بود که عاشقت شدم

و به رویای یکی شدن

در میان شرشر باران

و آواز خوش ناودان ها می اندیشیدم

حالا با تمام تنهاییم

قامت بسته ام

تا بشکنم قفل تنهاییم را

اما تو نیستی

از امتداد تاریکی آمده ام

و دوست داشتن را معنی کرده ام

تا بیاموزم احتیاج عشق را

باز هم تو نیستی

و اینک هوا باز هم بارانی ست

و من بی تفاوت از صدای باران و ناودان

 آهسته می گذرم بی چتر

                               بی باران....

(.مهدی.م)

 

 

 

 

[ پنجشنبه هفتم آذر 1387 ] [ 20:16 ] [ مهدی ]
باران میآید

و امشب درست همان شبی است که

انتظار میکشم

ساده و آرام دل خوش میکنم به نم نم باران

 و سیگار انتظار را پک میزنم

بی آنکه بدانم آسمان ابری نیست!!!!!

از سکوت باد می ترسم

و سیگار را به زمین هدیه می کنم

قبل از اینکه به خط تعارف رسیده باشد!!!

چشمها را پاک کردم و

                                باران تمام شد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 22:56 ] [ مهدی ]
چقدر شعر خواندم و ......

نیامد!!

ای خدا............

کسی شعرم را نمیخواند تا باران بیاید؟!!

هی هوار..........

تو کجایی باران؟!!!!

امشب بیا

امشب بیا و دلت قرص باشد که

اشتباهم را تکرار نمیکنم

بیا و خاطرت جمع

این بار چترم را باز نخواهم کرد!!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ] [ 20:41 ] [ مهدی ]
من باز از همه تنهاتر

من باز از همه رسواتر

در گوشه ای تک و تنها

من باز از همه شیداتر

دیشب به خواب شقایقها

من بودم و ترنم یک باران

گلها همه در یک جا پنهان

من باز از همه پیداتر

دیشب به وسعت یک یلدا

غمها همه میرقصیدند

تو پشت یک خیال از فردا

 و من دوباره از همه تنهاتر...................

 

( توسط الهام عزیز)

[ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ] [ 20:14 ] [ مهدی ]
به من چه

که هزار شب شعر نوشتی و شاعر نشدی!!

به من چه

که هیچ کس قیمت مرواریدهای شکسته ی چشم دخترکان آفتاب را نمی داند!!

نه تو نه من نه هیچ کس دیگر آفتاب را احساس نمی کند

اما من دخترکان آفتاب را احساس میکنم

مگر کدامین مادر دوباره می زایدمان که باید فریب فرداهای دیگر را بخوریم؟!!!

خدایا"

خسته ام از این همه تکرار ساده ی سلام ها و سکوتها

و هزار گونه می گریزم از چنگ چرکین چندش آور مرگ!

برگرد بانوی همیشه بهاری من

دیری ست حوصله ی فهم فاصله را گم کرده ام

برگرد

ای دختر آفتاب!!

(.مهدی.م)

 

 

 

 

 

 

[ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ] [ 23:23 ] [ مهدی ]
قطرات باران با سرانگشت پنجره را می کوبند و به یادم می آورند که باید بنویسم شب چیست و چگونه است شب خلوت دل است برای عارفان شب راحتیست برای خستگان روز هم منشاء غم است و هم شادی هم آرامش و هم وحشت چگونه است دقیقا نمیدانم شب نموداریست از تاریکی. تاریکی اش گاه تسکینیست برای دل یتیمی که در غم از دست دادن پدر تمام روز را گریسته یا شاید نقطه ی وحشتیست برای آنان که از خواب گریزانند . شب را می توان به چه تشبیه کرد چادری مشکین برای پیکره ی روز که گه گاه چند گل سپید بر تخته اش می نشیند سلطان تمام سیاهی ها ملکه ای که مرواریدهای سپید و نقره فامی را میان گیسوان سیاهش قرار میدهد و بر زمینیان فخر می فروشد که هیچگاه هیچکدامشان نمیتوانند چنین باشند .

(الهام عزیز)

[ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ] [ 22:50 ] [ مهدی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با سلام. تمام خط خطی های این وبلاگ متعلق به نویسنده وبلاگ که خودم(مهدی.م) می باشم می باشد. مگر آنهایی که در پایان نام نویسنده یا شاعر آن آورده شده است.




ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست. اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!! البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟..............

موضوعات وب
امکانات وب